دل دل دریا را
وقتی برای دریا دیده ای چون تو تعبیر می شود .
دریا شکیبا ، انتظارت را خواهد گریست
دریا می داند
شبی بر کرانه ی اشکبارش باز می آیی...
به یاد خسرو شکیبایی
روحش شاد
|
مرگ غوغای غریبی است
دل دل دریا را وقتی برای دریا دیده ای چون تو تعبیر می شود . دریا شکیبا ، انتظارت را خواهد گریست دریا می داند شبی بر کرانه ی اشکبارش باز می آیی...
به یاد خسرو شکیبایی روحش شاد + نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت
13:17 |
معشوق من دلم می سوزد برایت از این گونه عاشقی که منم که در عذاب رفتنت تنهایی ام تمام می شود و به هنگامه ی آمدنت تنها می شوم. + نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت
14:15 |
چشمم بر آسمان تار می زند شهابی در راه آرزویی چشم به راه + نوشته شده توسط ساناز در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت
11:55 |
فعلا تعطیل تا امتحان ارشد. دعا کنین قبول شم
+ نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت
19:12 |
چنان سرشارم اکنون که خدایم را به رقص واداشته ام میان لذت زیر و بم قلب پر وسوسه ام خدای گونه می نوازم می رقصانمش تا درد بندگی اش بچشانم ! چنان سر شار است که نورانور شده است رزممان ابرها را می خوانم و بادها را می راند می بارم و می توفد میرقصم ومی رقصد میان الله اکبری که بر من می خواند.
پ ن : سر زدم به دفتر شعرم گفتم یادی از گذشته بکنم هی. + نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت
20:1 |
های حواسم باشد از نامحرم مردمانی مبادا دل دل ِ دردم بدانی شک لرزان چشمم بخوانی های از نامحرم مردمانی مبادا هوایت باشد پیشم بمانی .
+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت
13:15 |
هیوا... دو فنجان چای ... با خیال حضور تو ... کنار پنجره رو به پاییز نخورده ماند ... دو فنجان چای کنار پنجره رو به پاییز ... نوش جان ِ باد...
بهنام صابری + نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت
13:5 |
نامت که می بارد : نگاهم امتداد جاده را می ساید سرانگشتم خاک را مزه مزه می کند بوی غربت و دوری حال غروبی که رفتی
+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت
13:29 |
پدرم ساناز ِ تو بودن زیباترین اتفاق هستی است + نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت
11:47 |
مرداد ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
حسین پناهی + نوشته شده توسط ساناز در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت
11:12 |
توان رنگ ها را تاب آوردن در تب هذیان این نیم روز تابستانی پس پا ساییدن بر داغی خیابان خورشید. چه توانی مرا مانده است در نگریستن بر ناتوانی بی رنگی ام میان رنگیان مواج در عبور کابوسوارشان. چه توانی مرا مانده است ، در عجبم این رنگیان را چگونه سفید سیاه ِ من خاکستر خواهد پاشید ؟
+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت
14:1 |
از خا طرم گذ شت که روزی اینچنین ا ز خاطر زمان گذ ر کردی و بر گرد ه د ردنا ک زمین آرمیدی؛ تا با گرما ی دستا ن زنی که ترا خوا ست مادر بنا میش تب کنی نمیری بمانی تا دریا بی که زند گی همه درد است و تب و تو تما مش را تا ب می آوری با هرم همان اولین تب.و بدانی زندگی ، داد و ستد ی ا ست میا ن د ستا نی گاه غریب گاه آشنا گاه هرزه گاه عا شق . باشد تا سهمت از بود نت تقد س د ستا نی باشد که د لی را نلرزانده اند . باشد تا دستا نت تعریفی را ستین باشند بر هوای آسما نت تا خدا یت شاد باش گوید فرشته شانه ها یت را در لحظه ی تولد ت . + نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت
12:59 |
|
|