روشن ، نه نیمه است!
کوچه زیر پایم به پیش می رود
یخ می زند.
سر انگشتان کرختم را به گردن داغ خورده ام می چسبانم
برفی گوشه چشمم آب می شود
می بارد
می بارد
تمام دردهایش را را می بارد
چشمم ، چشمانم
دستم ، دستانم
بالا می روند
یقه آسمان را می گیرند
روز می شود
خورشید می آید ، دستانم را می سوزاند.
زانوانم زمین می خورند
کف دستانم روی تن کوچه پخش می شوند
خشک می شود
ترک می خورد
کویر می شود.
کویر
کویر
سایه دیوار را روی خودم می کشم
آرام یله می دهم
ساکت
ساکت
در گوشه ای لبهایم را می دوزم
مباد خورشید سه برفدانه ی درون دلم را آب کند
من لب دوخته
پای بسته
چشم ترسیده
هم آغوش همیشگی سایه ها شدم.
+ نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت
18:41 |