تبليغاتX
شاسوسا
دور تا دور زمین یه لایه اس که هیچکی نمی بینتش یه لایه خیلی نازک ولی کشدار و شیری رنگ که اگه بهش فشار بیاری هی کش میاد و هی کش میاد . دستت ازش رد نمی شه . به این آسونیا پاره نمی شه . ما آدما هر کدوممون که سرمونو از نوک پامون بالاتر بیاریم و آسمونو ببینیم دلمون هوایی می شه که ازین لایه لعنتی رد بشیم و بعدش شروع می کنیم به خیال پردازی که اونور این لایه هه چه چیزایی که هس! خیلیم خوشحالیم که سرمونو اتفاقی بالا گرفتیم یا اینکه کنار دستیمون یهویی زده پس کلمون و سرمون چرخیده بالا . همشم فکر می کنیم اونایی که اون بالا رو ندیدن چه چیز مهمی رو از دست دادن. بعضیامون دیگه خیلی دلشون می خواد برن بزنن این لایه رو رد کنن انقد دست پا میزنن و میرن توش که اگه بخوانم دیگه نمی تونن نوک پاشونو ببینن . هی جنگ می زنن این ور اونور هنوزم روی سطحش رد دست یا صورت خشک شده آدمای هزار سال پیشم مونده . رد صورتاشون بعضیا خسته بعضیا در حال جیغ خنده گریه .همه جورش هست. خلاصه که بعضیا می تونن کلشونو رد کنن و اونور این ماجرا رو ببینن . هیچی . خالیه خالی تا بینهایت . اگه بینهایتی قابل تعریف باشه اونجا تازه
+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 20:43 |
نیمه مرداد ماهان

...

چشمانم سنگینی این هراس را تاب نمی آورد 

آب می شود 

تمام می شود 


+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 20:26 |


اسمت که به چشمانم می نشیند

عطرت نفس اتاقم را می گیرد

باور کنی یا نه کوچه ما

فقط کوچه ما خیس می شود

انوقت پرده پنجره را تاب میدهم

انگار که تو ایستاده باشی زیر باران

دزدکی نگاهت می کنم

انگار که زیر چترت برایم جا باز می کنی .

هردومان میخندیم.

خنده مان حک می شود

بر شیشه پنجره.

هنوز تا که دلم باران بخواهد

پنجره ام خیس می گرید 

+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 1:0 |

من

تنها من می دانم نشان تنهاییت را

خانه ای خالی

صندلی و پنجره ای

تنهایی هر روزه ات را

تا بدان صندلی می کشانی

سیگاری می گیرانی

تا اتشش خاکستر شود

ادمهای پنجره ات را می شماری

قصه شان را می خوانی و

می روی

+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 0:29 |

 


نورهای دوردست جاده 
در شبی گیج ، رهایند
با بارانی که به شیشه می خورد 
خود را به لمس دستانم می رسانند
حس نوازش نور دهکدی ای دور 
انگشتانم را به لرزه می اندازد
دستم را کاسه می کنم
پرش می کنم از نورباران
نگاهش که می کنم
هزاران حرف است 
هزاران راز.
برق برقش را سر می کشم
تا ته
همه اش را می دانم حالا
دیگر سوسوی جاده ها برایم غریبه نیست
من خودی شده ام
با همه دهکده های مانده سرراه

+ نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 و ساعت 23:52 |
مانده ام 

دیری است 

در نقطه ای میان هیچ 

پای بست سیاهی مردمکانت .

سرخی چشمانت اما گاهی مجالی رهایم می کند

پیکی دیگر تا جامم پر شود 

سرم پر می شود از این خونابه ی تیره 

بلوغ نارس چشمانم 

حساسیت را بهانه می کند 

می بارد 

زیر باران راه می رویم 

دستانم را می نگری 

نمی مانم ، نه نمی روم 

می چرخم فقط می چرخم .

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 9:17 |
گرمای دستانت 

داغی بوسه هایت 

از لالای انگشتانم 

از خواب لبانم 

دود می شوند 

این پاکت که تمام شود

دیگر از دل هم رفته ای.

+ نوشته شده توسط ساناز در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 8:33 |
ای شادی
آزادی
ای شادی آزادی
روزی که تو بازایی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره فروبسته فرو می ریخت
ما بانگ تو را با فوران خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم
وقتی که فریب دیو
در رخت سلیمانی
انگشتر را یکجا با انگشتان می برد
ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
از اینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم
از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در اینه می رقصید
در خلوت دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده دیدار تو می آورد
در مدرسه در بازار
درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام تو را زمزمه می کردیم
آزادی آزادی آزادی
آن شبها آن شب ها آن شب ها
آن شبهای ظلمت وحشت زا
آن شبهای کابوس
آن شبهای بیداد
آن شبهای ایمان
آن شبهای فریاد
آن شبهای طاقت و بیداری
در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم
آزادی آزادی آزادی
می گفتم
روزی که تو بازایی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت
وین بیرق خونین را
بر بام بلندتو
خواهم افراشت
می گفتم
روزی که تو بازایی
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای توخواهم ریخت
وین حلقه بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت
ای آزادی بنگر آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه گل خون است
گل خون است
ای آزادی
از ره خون می ایی اما
می ایی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی ایا با زنجیر
می ایی ؟

+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 و ساعت 9:28 |
پنجره

آسمانم را به دو نیم کرده است

نیمی ستاره ای لرزان

نیمی لکه ابری روشن و رام

+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 22:46 |
گاهی از درونم بالا می زنی  

تلخابه ای هستی که چشمانم را می سوزانی

دستانم از توهم حضورت 

مرا می ترسانند 

انگشتان پایم 

نبض ضعیفت را ریتم می گیرند 

موهایم به سمت حجم خالی ات می چرخند 

هر نفسم در فاصله بین رو زمان طولانی رها می شود 

چیز غریبی ارام مسکون می شود 

...

ترسی که بودنم را به یادم میاورد.


+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه هشتم آبان 1390 و ساعت 0:10 |
های

همه ما کسانی که ایمان آورده ایم

به انتظار عذاب عظیم باشید

که خدا هیچ

که معجزه هیچ

که تنهایید

و تنها معجزه هستی

توان گرفتن هستی خویشتن است.

 

+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه هشتم مهر 1390 و ساعت 16:53 |
چیز غریبی است

تلخی روز را و تلخی شب را

آرام آرام به درون سینه ام می کشم

سرم  منگ می شود

دهانم پر می شود

از هزار حرف

که چرا نگفته بودمشان

که چرا دوستت دارم را

فقط یکبار گفتم

که چرا نه بیشتر  نه هر نفس

که شاید نفسی بیشتر

که شاید نمی رفتی

تهی شده ام

منم

از این حرفهایی

که شاید گر نشنوم

که شاید نفسی بیشتر

که شاید نیایم پی ات.

 

+ نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 و ساعت 9:59 |
این جا

خاورمیانه است

ما با زبان تاریخ حرف می زنیم

خواب های تاریخی می بینیم

 و بعد

 با دشنه های تاریخی

سرهای همدیگر را می بریم

از شام تا حجاز

از حجاز تا بغداد

از بغداد تا قسطنطنیه

از قسطنطنیه تا اصفهان

از اصفهان تا بلخ

بر سرزمین های ما

مرده ها حکومت می کنند

این جا خاورمیانه است

 و این لکنته که از میان خون ما می گذرد

تاریخ است.

 

                                                            حافظ موسوی

 

 

+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 و ساعت 0:20 |

غرقابه چشمانم را

به عکست که می دوزم

لبخند می زنی

میان رقاصی نورها ، چرخکی میزنی

و غمگین نگاهم می کنی

ستاره ای در چشمانت ظهور می کند

آرام بر گونه های من می لغزد

بر گوشه ی لبانم خاموشی می گیرد.

می گویم در را باز نگه داشته ام 

تا به پهنای نگاهم،

نگاهم را بر راهت فرش کرده ام  

چشمانم پشت سرت آب می ریزند

جان ِ چشمانم ، بیا

چشمانت دور می شوند

و دستانم در پی نگاهت گم می شوند

برمی خیزم پی ات را می گیرم

میان ستارگان حیران می مانم

سراغ سهیلم را از کدامشان بگیرم

ماه را می پرسم

نامت را که می گویم

پر فروغتر می شود

روشنتر نگاهم می کند

                           آخ برای خودش می خواهدت

مسکوت و مسحور می مانم

می بینمت در آغوش نورها دور می شوی

برمی گردی و میخندی

مثل همیشه زیبایی

می روی و می روی

آخ چشمانم

رفته اند پی ات

آه دستانم

 تنهایند و تاریک

 

+ نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 و ساعت 10:23 |
آموزگار:
"کدام دختر است
که شو می‌کند به باد؟ "
کودک:
"دختر همهٔ هوس‌ها. "
آموزگار:
"باد، به‌اش
چشم روشنی چه می‌دهد؟ "
کودک:
"دستهٔ ورق‌های بازی
و گردبادهای طلائی را. "
آموزگار:
"دختر در عوض
به او چه می‌دهد؟ "
کودک:
"دلکِ بی‌شیله پیله‌اش را. "
آموزگار:
"دخترک
اسمش چیست؟ "
کودک:
"اسمش دیگر از اسرار است! "

 

لورکا

+ نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه پنجم مهر 1389 و ساعت 11:46 |