آسمان را چه خبر از باران؟
پرده را می پرسم
که بر سینه گرفته است
سراسر
پنجره ام را.
و شب را و روز را
خیره بر آسمانم
مست بر خویش می لولد.
و من غرق در خیال آن همه آبی
کابوس های اتاقم را پس می زنم.
|
راستی
آسمان را چه خبر از باران؟ پرده را می پرسم که بر سینه گرفته است سراسر پنجره ام را. و شب را و روز را خیره بر آسمانم مست بر خویش می لولد. و من غرق در خیال آن همه آبی کابوس های اتاقم را پس می زنم.
+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت
21:2 |
چنان در خود بیهوده ایستاده ام
که در رگهایم پوسیدگی مردابی هزار ساله در حرکت است و چنان از خویش بیزارم که با خواب رویاهایم زخم می زنم بر دیدگانم ناخن می خراشم از درون بر پیکرم از هراس فراموشی. تا با من ماند این درد این داغ بی لحظه ای مرهمی. خونابه ای اشکبارم که زن می نامیم بغض در دست خشم در مشت آه در چشم به خدایم می نگرم . تمام نخواهم شد بغض دیرینه ی تقدیر انسان در من است تمام نخواهم شد بی هیچ فریادی ، خموش تا پایان انسان می ایستم تا به محکمه برمش خدایم را حکم بر او خوانم داغ بر او زنم و در خویش غرقش سازم من تمام نخواهم شد. + نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت
19:12 |
وقتی آسمان را از لابلای موج موهای سیاه سفیدت، خاکستری میبینم؛ یاد کشتی ای می افتم که هیچ وقت آرزویش را نداشتم آن وقت تا تو در حوض کوچکت ایستاده ای و هیچ جا را نگاه نمیکنی من تمام آب گودال های کوچه را می گریم پا می کوبم گِل می کنم تا آن کشتی قدیمی نمناک یک صبح ِ زودتر از خورشید، بر کناره ی پنجره ام خستگی سرگردانی هایش را لنگر بیندازد. من با پرده های اتاقم داستان های بادبان هزار ساله اش را مرهم می گذارم، بعد آرام جاری می شویم در غلظت مِهی بی انتها و فقط عکسمان در آب گودال کوچه جا می ماند که آن هم تا داغی تابستان بیشتر دوام نمی آورد، پاییز که برسد هیچ کس به یاد نمی آورد دختر ی را که همیشه ساحل پنجره اش طوفانی بود. شاید روزی در دریایی خاکستری کشتی ات از دور آرام بلغزد در آب های خیالم آنوقت به کشتی تو حمله خواهم کرد نه از کنار کشتی تو مه وار عبور خواهم کرد تا یکبار دیگر خواب موهایت را یواشکی ببویم تا دریا شوری اشکهایم را مزه مزه کند.
+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت
22:1 |
تا ماه هم راهی نیست گر بگذاریَم بگذرم از آستانت! + نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت
1:49 |
نیل است آبراهه ی چشمانت و من باکره ی قربانی ِ هر ساله ی آنم. + نوشته شده توسط ساناز در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت
11:48 |
مرگ غوغای غریبی است
دل دل دریا را وقتی برای دریا دیده ای چون تو تعبیر می شود . دریا شکیبا ، انتظارت را خواهد گریست دریا می داند شبی بر کرانه ی اشکبارش باز می آیی...
به یاد خسرو شکیبایی روحش شاد + نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت
13:17 |
معشوق من دلم می سوزد برایت از این گونه عاشقی که منم که در عذاب رفتنت تنهایی ام تمام می شود و به هنگامه ی آمدنت تنها می شوم. + نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت
14:15 |
چشمم بر آسمان تار می زند شهابی در راه آرزویی چشم به راه + نوشته شده توسط ساناز در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت
11:55 |
فعلا تعطیل تا امتحان ارشد. دعا کنین قبول شم
+ نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت
19:12 |
چنان سرشارم اکنون که خدایم را به رقص واداشته ام میان لذت زیر و بم قلب پر وسوسه ام خدای گونه می نوازم می رقصانمش تا درد بندگی اش بچشانم ! چنان سر شار است که نورانور شده است رزممان ابرها را می خوانم و بادها را می راند می بارم و می توفد میرقصم ومی رقصد میان الله اکبری که بر من می خواند.
پ ن : سر زدم به دفتر شعرم گفتم یادی از گذشته بکنم هی. + نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت
20:1 |
های حواسم باشد از نامحرم مردمانی مبادا دل دل ِ دردم بدانی شک لرزان چشمم بخوانی های از نامحرم مردمانی مبادا هوایت باشد پیشم بمانی .
+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت
13:15 |
هیوا... دو فنجان چای ... با خیال حضور تو ... کنار پنجره رو به پاییز نخورده ماند ... دو فنجان چای کنار پنجره رو به پاییز ... نوش جان ِ باد...
بهنام صابری + نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت
13:5 |
نامت که می بارد : نگاهم امتداد جاده را می ساید سرانگشتم خاک را مزه مزه می کند بوی غربت و دوری حال غروبی که رفتی
+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت
13:29 |
|
|